سيد محمد باقر برقعى
35
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
غم از شادىِ ما كُنج دل ويرانه مىميرد * شب ميلاد موعود خداى حىّ سبحان است به استقبال او امشب مَلَك آيينهدار آمد * گريبان چاك گل ، بلبل به شوق او غزلخوان است زمين رشك زمان و غبطهء هفت آسمان گشته * به خاكش سروِ بستان ولايت تا خرامان است بيا جانا طلب گر مىكنى جان بر لب آريمش * كه ما را چشم بر حكم است و گوش جان به فرمان است خدا را اى صبا با « قائم آل محمّد » گوى * كه تا روز قيامت شيعه را سرپاى پيمان است سزاى « آتش » است اين شعر بىسامان من ، امّا * گلستان مىشود تا چشم احسان تو بر آن است آواى معلّم در گوش دلم هر شب آواى معلّم بود * كاشانهء جانِ من ، مأواى معلّم بود شب ديده چو مىبستم با آرزوى فردا * در خواب سپيد من ، رؤياى معلّم بود با آنهمه تندىها ، تنديس محبّت بود * قانونِ درستىها ، آواىِ معلّم بود « گُرگم به هواى » ما ، از هيبت او لبريز * در كوچهء هر بازى ، غوغاى معلّم بود از راه چو مىآمد ، « بر پا » همه مىگفتيم * شيرينتر از آن بر پا ، بر جاى معلّم بود آيين نجابت بود ، آيينهء چشمانش * سرمشقِ وفادارى ، آقاى معلّم بود سرشارتر از خورشيد رخشندهتر از مهتاب * آبىتر از اقيانوس ، سيماى معلّم بود گلواژهء گفتارش آويزهء گوش ماست * دايم دلِ ما مست از ميناى معلّم بود « مَن عَلَّمَنى حَرفاً ، قَد صَيَّرَنى عَبداً » * در منقبت شأن والاى معلّم بود اين « آتشِ » سوزنده مست است كه يكچندى * مانند غبار راه ، در پاى معلّم بود